طرز تهیه ی سوسک:
اگر در شرایطی سخت مجبور باشید سوسک بخورید...چه طور درست اش می کنید؟
1) اونو آب پز می کنید چون نمی خواید ویتامین هاش از بین بره....!
2) ابتدا چشای سوسکه رو در می یارید..تا نبینه دارین اونو می خورید...! سپس چشای خودتونو می بندین تا نبینین دارین سوسک می خورین!!
3) كله ...بال ها....پاها و دستاشو می کندین ، بعد قورتش میدین !( حالا خام یا کبابی فرقی نمی کنه) !!!
4۴) شكمشو خالی می کنین، بعد سرخ می کنین، و اطرافشو کلی تزئین می کنین تا قیافه نحسش زیاد جلب توجه نکنه...! اونوقت با سس قارچ و نوشابه میل می کنید!!!
5) می ذارینش تو کاغذ بعد مچاله میکنید و با آرامش تمام اونو قورتش میدین ... !!
( روش دخترونه ) !!!!!!
6) چون خیلی راحت طلب هستین ، همونجوری لای دندوناتون له اش میکنید
( روش پسرونه ) !!!!!!!!
يكى بود، يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود، غير از يه هرى پاتر كه قرار بود بره كلاس هفتم مدرسه جادوگرى هاگوارتز. هرى پيش خانواده دورسلى زندگى مى كرد كه خيلى بدجنس بودند،تو همسایگی هری یه پسری بود به اسم سامان که تو این داستان هیچ کارست ربطی ام بش نداره خوووب بگذریم
هری مثل سامان بود از اسفناج بدش میاومد واسه همین خانواده دوروسی همش بش اسفناج میدادند!چون همهاش خورش اسفناج به خوردش مىدادند كه خدايى خيلى چيز ستميه و كمتر كسي باهاش حال ميكنه
! اونم يه روز قاط زدبا دوستش که خودمم ریختن رو هم و شير گاز رو باز كرد و كبريت زد و همه شون رو تركوند، خداییش به جفتمون کلی حال داد آخه هنوز اجازه نداشت بيرون از هاگوارتز از جادو استفاده كنه.
پليس هرى پاتر رو گرفت ولی بازم من پیچوندم و قرار شد در ملأ عام اعدامش كنن، اما همين كه طناب دار رو انداختن گردنش، رون و هرميون (كه اسم اصلىاش هرميايونياى است و ما در ترجمه بهش مى گيم هرميون) سوار يه هيپوگريف سر رسيدن و هيپوگريفه با يه گاز، طناب رو پاره كرد و گرفت به منقارش و همون جور كه هرى از گردنش آويزون بود، تا خود هاگوارتز پرواز كرد و به اونجا رسيد.
شبش توى تالار مدرسه جشن شروع سال تحصيلى بود و همه كلى شام خوردن، هرى كه چهار پنج تا بطرى نوشيدنى عسلى خورده بود، بدجور بهش فشار اومد و دويد دستشويى. وقتى خواست سيفون رو بكشه، توالت فرنگيه بهش گفت «خيلى نامردى كه اين كار رو با من كردى هرى، من كه يه توالت معمولى نيستم...» هرى هم گفت تو يكي ديگه حرف نزن، توالت هم واسه ما زبون درآورده، بعد سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش بچه ها داشتن تو حياط مدرسه قدم مىزدن كه ييهو دو تا ديوانهساز كه سوار يه جاروبرقى چهارسيلندر رینگ اسپرت موتور تقویتی بودن تخت گاز اومدن و كيف هرميون رو زدن و در رفتن. هرى و رون با هم گفتن به به شما این جا چه کار میکنی(به زبون ترکی) بد با هم پريدن روى جاروهاشون و دنبالشون كردن. ته يه كوچه بن بست يكى از ديوانهسازها پياده شد و گفت «خودت خواستى هرى پاتر، حالا يه دونه از اون بوسههاى ديوانه ساز ازت مى كنم تا جونت دربياد» بعد دهنشو چسبوند به دهن هرى پاتر و يه هورت كشيد و غش كرد، آخه خبر نداشت كه هرى عضو افتخارى گروه «چ. س. م. خ» شده و هر شيش سال يه بار مسواك مى زنه.

اون يكى ديوانهساز خواست در بره، هول شد شنلش رفت كنار و هرى و رون كف كردن، چون ديدن طرف كسى نيست جز «سيوروس اسنيپ»ای نامرد این اشغال یه بارم منو به گشت مفاسد لو داده بود ولی سامی زرنگ تر از این حرفاست.بماند هرى گفت «اى نامرد تو مادرمو كشتى؟!» اسنيپ گفت «خسته نباشى، لا اقل يه دور جلدهاى قبل رو مى خوندى، من دامبلدور رو كشتم
!» بعد دوتايى چوب دستى هاشونو كشيدن و به طرف هم شليك كردن، طلسم هرى گرفت به پاچهي شلوار اسنيپ و دودش كرد. رون گفت «نيگاه كن هرى، زيرشلوارى اسنيپ گل گليه» ييهو هرى يه چيزى تو سرش جرقه زد و يادش افتاد وقتى تازه دنيا اومده بود، اين زيرشلوارى رو پاى باباش ديده، واسه همين شاكى شد و گفت «زيرشلوارى بابام پاى تو چى كار مى كنه دزد؟» اسنيپ گفت «من دزد نيستم، اين زيرشلوارى هم حكايتى داره كه اگه بشنوى، كف مى كنى، خيلى باحاله. اما الآن حيفه، مى ذارم آخر داستان مى گم كه همه سورپريز شن»بعد يه بشكن زد و ناپديد شد.جنبه داشته باشید از اون کارا نبوده ![]()
هرى كه خيلى بهش فشار عصبى اومده بود، دويد و رفت دستشويى هاگوارتز. دوباره همون مستراح فرنگيه بهش گفت «يه لحظه صبر كن، بابا من جادويى ام... نكن اين كارو... مى خوام يه چيزى... پوه!» هرى هم سيفون رو كشيد و رفت. فرداش روز مسابقهي بزرگ كوئيديچ بين تيمهاى گريفندور و اسليترين بودکه تو هتل اصفهان برگذار میشد. اول گروه اسليترين 258 تا گل به گريفندور زد كه هر كدوم نيم امتياز داشت، بعد «جى. كى. رولينگ» يواشكى گوى زرين رو رسوند به هرى و گريفندور فرتى پنج هزار امتياز گرفت و با نامردى برنده شد. اون وقت طرفداران اسليترين شروع كردن به فحش دادن به خانواده هرى پاتر و شعار دادن كه: «هرى پاتر حيا كن، كوئيديچ رو رها كن» هرى پاتر هم با روزنامه اميد پريروز مصاحبه كرد و گفت: «قرار بوده ماجراهاش توى هفت جلد تموم شه، اما از لج بعضىها تا هفتصد جلد ديگه هم كنار نمى كشه و تا چهل سالگى تو تيم كوئيديچ مىمونه.» طرفداراى اسليترين هم ريختن تو خيابوناى اطراف هتل و شيشه و صندلى اتوبوسها رو شكستن. در همين لحظه ابرهاى سياهى آسمان رو پوشاندند و صداهاى ترسناكى به هوا خاست و برق شديدى لحظهاى همه جا را روشن كرد و آنگاه بارون گرفت و معلوم شد سر كاريه.
شب، هرى و رون توى خوابگاه دراز كشيده بودن كه رون گفت مهر هرميون به دلش افتاده و دوست داره باهاش ازدواج كنه تا يكى باشه كه روزها، بشينه كنار مامانش با هم سبزى پاك كنن. هرى هم گفت «اتفاقاً من هم عاشق جينى خواهر تو شدم، اما مشكلم اينه كه داداش زاقارتش مانع ازدواج ماست.» رون گفت: « چه بامزه، چطوره بريم پيش هاگريد تا اون راهنمايى مون كنه؟» بعد دوتايى شنل نامرئىكنندهي باباى هرى رو انداختن روى سرشون و رفتن بيرون. همينطور كه داشتن يواشكى از كنار سرايدار رد مى شدن، طرف ييهو برگشت و گفت: «آهاى، بيرون مىرين اين كيسه آشغالو هم بذارين دم در» هرى گفت: «ببخشيد مگه ما نامرئى نيستيم؟» سرايدار گفت: «شما نامرئى هستين بوگندتون كه نامرئى نيست! »
وقتى بچه ها رسيدن به كلبه هاگريد، هاگريد نشسته بود و داشت شير يه اژدهارو مى دوشيد. هرى و رون مشكلشون رو گفتن، هاگريد هم گفت كه بچه ها خيلى مواظب باشين و فريب احساسات زودگذر رو نخورين. اصل نجابت و اخلاق خوب دختره. اينو كه گفت هرى و رون خجالت كشيدن و پشيمون شدن و از هاگريد تشكر كردن و رفتن. اژدها هم برگشت به هاگريد گفت: «هوى يه ساعته چى مى دوشى يارو؟ من نر هستم!»
وقتى بچه ها برگشتن به خوابگاه، هرى كه تو كلبه هاگريد يه سطل شير اژدها خورده بود دويد دستشويى. توالت فرنگيه باز تا هرى رو ديد گفت: «هرى به من پشت نكن، من باهات حرف مهمى دارم، من .... اوف!» اما ديگه نتونست حرف بزنه، هرى هم سيفون رو كشيد و رفت.
فرداش كلاس درس پيشگويى و طالع بينى داشتن، معلم شون خانم پروفسور تريلانى گفت: بچه ها امروز كلاس عملى داريم بعد بچه ها رو سوار اتوبوس كرد و برد يكى يكى سر چهارراه ها گذاشت تا به زور فال حافظ به مردم بفروشن. دخترها رو هم توى پارك ول كرد تا فال بگيرن و خلاصه كلى به همه خوش گذشت و چند تا از بچه ها رو هم مأمورهاى شهردارى گرفتن.
شبش وقتى برگشتن، دم در خوابگاه، «لرد ولدمورت» اومد جلو و به هرى گفت: «بپر برو اتاق پروفسور مك گونگال، كارت داره» هرى گفت: «خيلى ضايعى، تو قرار بود آخر داستان بياى كه هيجانش زياد شه» اونم جواب داد: «آخه از بروبچس سامان اینا، كسى ديگه اى دم دست نبود كه پيغام خانم مدير رو برسونه.» وقتى هرى رفت دفتر مدير، پروفسور مك گونگال پرسيد: «چى مىخورى هرى؟» هرى گفت: «از همين آب نبات چوبىهاى برتى بات با طعم همه چى» بعد دست كرد تو ظرف روى ميز و يه دونه برداشت و دو سه تا مك زد و گفت: «اه اه، هر دفعه از اينا برمى دارم مزه ي آشغال گوشت مىده ای تو این شانسس» پروفسور گفت: «واسه اينه كه اينا آب نبات نيست، گوش پاككنهاى مصرف شدهي منه
. حالا يه دقيقه بشين مى خوام يه چيز خيلى مهمى بهت بدم» بعد دست كرد و از زير ميزش يه جاروى دسته طلاى بلند درآورد، هرى حال كرد و جيغ زد «اى ى ى ول، آذرخش دو هزار و شيشه؟از پرایدم سریغ تر میره» پروفسور مك گونگال گفت نه شاخ نشو دیگه بچه پرو میدونی اگه سامان بفهمه چی میشه. هري گفت شرمنده استاد اصلا صبر کن بینم ای که یه «نيمبوس دو هزار و پنجه؟» پروفسور گفت نه. گفت: «پس چيه؟» پروفسور گفت: «زمين شوره، حالا برو باهاش طويلهي هيپو گريفها رو جارو كن» همون موقع زخم پيشونى هرى شروع كرد به سوختن و هرى داد كشيد «اى نامرد! تو ولدمورتى كه تغيير قيافه داده» بعد چنگ زد و ماسك پروفسور مك گونگال رو كشيد و از جا درآورد. اما وقتى اسكلت صورت پروفسور از پشتش زد بيرون، تازه متوجه شد سوتى داده و ماسك نبوده.
شب هرى كلى خواب عمو پورنگ و خاله شادونه و چيزهاى وحشتناك ديگه ديد و دستشويىاش گرفت. پا شد رفت دستشويى، اونجا دوباره همون توالت فرنگيه گفت: «ببين، يه دقيقه خودتو نگهدار بذار من حرفمو بزنم، نمىتركى كه...» اما هرى كه داشت مىتركيد، گوش نكرد و به كارش رسيد، اين بار همينكه دستش به سيفون خورد يه صداى رعد و برق ترسناكى بلند شد و توالته لرزيد و لرزيد و بامبى تبديل شد به البوس دامبلدور. هرى گفت مگه شما نمرده بودين؟ دامبلدور گفت: «اى كاش مرده بودم و به اين روز نمىافتادم. وقتى اسنيپ منو جادو كرد، خودمو به مردن زدم و به اين شكل دراومدم تا دورادور مراقبت باشم، اونوقت توى بىمرام بين چهل تا توالت فرنگى اينجا، هى گير دادى به من، هى گير دادى به من...» هرى گفت: «آخه چرا زودتر نگفتين؟» دامبلدور جواب داد: «ببند اون فكو!» هرى خيلى معذرت خواست و گفت اميدواره كه دامبلدور به بزرگوارى خودش اونو ببخشه، دامبلدور هم بعد از دو سه تا چك و لگد، بزرگوارانه هرى رو بخشيد و گفت: «هرى من بايد يه راز بزرگيو بهت بگم كه اگه بشنوى هم تو، هم خوانندهها كف مىكنين... هري!... من باباتم. ای بابا من خودم وقتی داشتم می نوشتم کف کردم این تیکه رو بخاطر ابجیم نوشتم»
هرى هم گفت: «بابا، اگه مى شه پول بده فردا مى خوايم با بچهها بريم کافی شاپ هتل اصفهان» دامبلدور براى اين كه ضايع نشه به روى خودش نياورد و جواب داد: «نه پسرم اشتباه نكن... جيمز پاتر پدر تو نبود. من و جيمز دوستاى صميمى بوديم. بعد هر دو عاشق مامانت لىلى شديم. اما لىلى فريب ثروت پدرت رو خورد و خواست با اون ازدواج كنه. همين موقع من بابات رو براى يه مأموريت فرستادم لندن، اون هم ناپديد شد و مدتها گذشت. من با لىلى ازدواج كردم يه روز ييهو سروكلهي جيمز پيدا شد و حسابى قاط زد و گفت: «نامردها! من كه تازه همين ديروز رفتم لندن» ما هم براى اين كه ساكتش كنيم، خواهر كوچيكهي لىلى رو داديم به جيمز كه ثمرهي اون ازدواج، تو بودى»
هرى گفت: «خب با اين حساب كه تو مىشى شوهر خالهام، نه بابام» دامبلدور هم ريشش رو خاروند و گفت: «آها، از اون لحاظ. آفرين! پنجاه هزار امتياز به گريفندور اضافه مى شه!» فرداش هرى، رون و هرميون دسته گل و شيرينى خريدن و رفتن كه پروفسور مك گونگال رو براى دامبلدور خواستگارى كنن. بعد هم جشن مفصلى گرفتن نامرد منو دعوت نکرد . ولدمورت هم اومد توى مراسم و دست دامبلدور رو بوسيد و گفت: «منو ببخشين، من در نادانى به سر مى بردم.بد کلی با هم چوکه گرفتن بد بش گفت اما اين يه ماهه نشستم و يكى از اين سريالهاى سى شبهي سيروس مقدم رو ديدم و پى به اشتباهاتم بردم و متحول شدم.» همه كف زدن و هورا كشيدن و ولدمورت رو بخشيدن و فرستادن به آزكابان تا اعدام بشه.
فرداش بچهها بالاخره از هاگوارتز فارغالتحصيل شدن و رفتن تو صف ديپلمههاى بيكار. دامبلدور هم هرى رو تبديل به يه توالت عمومى وسط ترمينال کاوه كرد تا از اين طريق حسابى به جامعه خدمت كنه و تلافى اون چند وقت هم در بياد. قصهي ما به سر رسيد. كلاغه آخرش هم نفهميد قضيه زيرشلوارى گل گلى اسنيپ به كجا رسيد! ای بابا همتون سر کار بودید .این مطلب فقط به خاطر خواهرم بود که خیلی دوسش دارم ولی اون هری پاترو دوست داره![]()
واسه کلاس کذاشتن تو تاکسی الکی گوشی را بگذاری رو گوشت و حرف بزنی که یه دفعه گوشیت زنگ بخوره !![]()
ماهواره بخری روزی 5 ساعت شبکه خبر رو ازش نگاه کنی !
واسه دوستت سیگار می خری که پسر عمو خاله دایی همسایه عمه دختر عموت می بینه و به بابات می گه بچه ات سیگاری شده !
رفیقت می خواد بند کفشش رو ببنده سیگارش رو می ده دست تو همون موقع بابات از کوچه در می آد می گه بندازش زمین معتاد !
با بچه ها می ری بیرون واسه خنده تقلید صدا می کنی یک دفعه عموت با ماشین از بغلت رد می شه می گه خاک تو سرت دلقک ! ![]()
تو مهمونی ادعای روشنفکری کنی و از خاتمی بگی بعد متوجه بشی
1 ساله که احمدی نژاد رئیس جمهوره ! ![]()
توی اتوبوس تنهایی و و یه دفعه یاد جک خنده دار دیشب بیفتی و از خنده سرخ بشی !
منشی شرکت بابات زنگ بزنه خونه تون و تو اون را با دوست دختر قدیمی ات اشتباه بگیری!
شب تو کوچه تنها می ری یکدفعه (گلاب به روت!) می گوزی همون موقع همسایه در را باز می کنه آشغال را می گذاره بیرون !
تو عروسی به زور بلندت می کنن برقصی تا بلند می شی آهنگ تموم می شه می گن بفرمایید شام !
بری کتاب فروشی واسه خنده یه اسم الکی بگی که آقا کتابش را دارین و اون هم بره از تو قفسه بالا برات بیاره !
با دوست دخترت بری کافی شاپ وقتی سفارش می دی بگی یه
فنجون قهوه !
بری توالت عمومی پشت یکی از در ها 1 ساعت وایسی بعد ببینی انباریه !
با دوست دخترت می ری سینما وسط فیلم که می ری چیپس بخری وقتی
بر می گردی 10 دقیقه دنبال جات بگردی ! ![]()
سر امتحان معارف از روی برگه بغل دستی ات همه تست ها را می زنی
بعد می فهمی اون امتحات متون اسلامی داشته ! ![]()
تو کلانتری می ری ضمانت دوستت را بکنی ، بگردن از تو جیبت حشیش پیدا
کنن ! ![]()
با عجله داری می ری مهمونی که یه دفعه یه دیوونه با تخم مرغ پرت می کنه تو سرت !
تو مهمونی می بینی 3 تا دختر تیکه دارن نگات می کنن و بهت لبخند می زنن و تو تو این فکری که کدوم رو انتخاب کنی رفیقت بهت می گه بدبخت زیپت رو ببند !
بچه ها یه دو هزار تومنی از تو جیبت یواشکی بردارن و بعد برات ساندویچ بخرن و تو هربار می بینیشون ازشون تشکر کنی ! ![]()
ندیدین حالا ببینین
روز اول تو پارک : سلام خانوم میشه با هم آشنا بشیم و یه کم قدم بزنیم؟
دختره در حالی که تو دلش داره قند آب میکنه با عشوه میگه واااااااااا خدا به دور مگه آدم قحطیه که با تو قدم بزنم؟![]()
پسره هم در حالی که داره میره میگه باشه پس ببخشید مزاحمتون شدم
دختره با عجله میگه خوب باشه حالا که این قدر اصرار میکنی قبول میکنم ......![]()
پسره هم با اکراه شماره رو میده و میره
دختره که انگار الان دیگه دنیا مال اونه از خوشحالی نمیدونه چیکار کنه......![]()
روز دوم : دختره به پسره زنگ میزنه و یک ساعت و بیست دقیقه و چهل و دو ثانیه باهاش حرف میزنه حالا پسره ی بدبخت کار داره هی میگه باید برم اما دختره تازه چونه اش گرم شده خانومها هم که چونه اشون گرم بشه دیگه تلفنو درسته قورت میدن![]()
روز سوم : بازم دختر زنگ میزنه به پسره و این دفعه یک ساعت و بیست دقیقه و چهل و سه ثانیه باهاش حرف میزنه
بازم پسره از چرت و پرت های دختره خسته شده و می خواد گوشی رو قطع کنه اما دختره یه ریز داره حرف میزنه....![]()
روز چهارم : دختره بازم زنگ میزنه به پسره اما پسره تلفنو جواب نمیده چون دیگه حوصله ی شنیدن صدای دختره رو نداره دختره ناراحت میشه وآهنگ های داریوش رو میذاره و گریه میکنه.....![]()
روز پنجم : دختره زنگ میزنه و بازم پسره جواب نمیده دختره که حسابی ناراحت شده پا میشه چراغ های اتاقشو خاموش میکنه بعد داریوش میذاره بعد یه متکا ورمیداره بغلش میکنه و ایندفعه با متکا گریه میکنه....![]()
روز ششم : ایندفعه پسره زنگ میزنه....الو سلام ببین سکینه ...
من زنگ زدم که بهت بگم زندگی من و تو از هم جداست ....یعنی ....آخه چه طوری بگم ....من و تو به درد هم نمیخوریم....امیدوارم ناراحت نشده باشی ....بهتره از هم جدا شیم
دختره با بغض میگه
آخه پاشا من بدون تو نمیتونم زندگی کنم...من بی تو میمیرم....من دوست دارم....من نمیتونم از تو جدا شم...تو رو خدا با من این کارو نکن...من روحیه ام حساسه ...من جدایی رو دوست ندارم....![]()
پسره هم بدون اینکه اهمیتی به حرفهای دختره بده تلفن رو قطع میکنه و دختره میشینه تا صبح گریه میکنه...![]()
روز هفتم : تو کلاس درس دیگه حواسش به حرفهای معلم نیست
مدام تو فکر پسره وحرفهای دیروزشه.... دیگه درس نمیخونه دیگه دوست نداره مدرسه هم بره
....مدیر مدرسه باباشو خواسته تا باهاش حرف بزنه......با همه ی دوستاش دعوا میکنه ....اخلاقش گند شده
....ظهر میره خونه اما اشتها نداره ناهار بخوره ......می ره تو اتاقش درو از پشت قفل میکنه و میشینه گریه میکنه....![]()
روز هشتم : تو خونه با مادرش دعواش میشه میزنه در و پنجره رو خورد میکنه
...... بعد دوباره میشینه گریه میکنه کارش دیگه شده گوش کردن آهنگ های داریوش....![]()
روز نهم : میشینه دفتر خاطرات می نویسه
.....تو هم ورقش هم نوشته پاشا دوستت دارم....![]()
روز دهم : زنگ میزنه به پسره و تهدید به خودکشی میکنه
پسره هم میگه باشه واسه تشییع جنازه ات حتماً میام
و تلفنو قطع میکنه...دختره هم میره سر یخچالشون یه بسته قرص دیازپام بر میداره بخوره تا مثلاً خودکشی کرده باشه
....اما نمیدونه که فقط یه نصفه روز تو بیمارستانه بعدش هم حالش خوب میشه میارشن خونه.....![]()